تبليغاتX
كاغذ كاهي
یک چراغ آن بیرون روشن است
و امید سال ها
یاس سالها
در آن می درخشد

شب هایی در آن بیرون بوی شب بو و همیشه بهار بود
یاس های خانگی خود رو
نگاهی به ستاره و ماه که نیمه پر می شد و خالی

اکنون چراغکی است از پس قبار شیشه و توری
سرد، در میان قلب این مرد تنها

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:17 توسط محمد براتی |

این دل چشمه بوده. ازش آب کشیده ای، ولی تمیزش نکرده ای.
حالا فکر بد نکن. اگر خشک شده، فکر نکن شوره زار است. اگر هم آب دارد، فکر نکن چشمه است.
خشکیش از این است که تمیزش نکرده ای. آبش هم آب و گل باران دیشب است.
کلنگ بزن؛ قشنگ، آن وقت آب بکش. آب صاف. نه از این آب گلی ها. یادت هست بچه بودی؟ از همان آب.

+ از کتاب "باران خلاف نیست" / کورش علیانی/ نوشته هایی با رنگ حرف های حاج اسماعیل دولابی.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:50 توسط محمد براتی |

بزرگ بود و از اهالی امروز
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را به سمت ما کوچاند
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم که
با چه قدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند


و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم
                                                    سهراب سپهري

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 1:20 توسط محمد براتی |

حدود بیست و چهار ساعت است که نخوابیده ام
در طول روز گاه خستگی گریبانم را می گیرد اما بار شب که به خانه می رسم خوابم نمی آید
انگار بدنم، روحم، جسمم کاری ناتمام را به شدت پی جویی می کند و آنگاه که به بستر می سپارمش... گویی از کار مهمی به دور مانده باشد... خوابش نمی برد.

من وا مانده ام
دیگر از هیاهوهای اطراف که انگار هم همه حرفم را می فهمند و هم کسی آن را نه، وا مانده ام.
"درست"، نشستن است و سر به قربانی شدن حق نهادن  یا پاس از آن و مبارزه و پایداری... کسی جواب نمی گوید حتی من جوابی نمی یابم.
بایستم یا رضایت دهم به این حقیقت مالامال از مصلحت اندیشی دوستانم؟

شاید به قول علی حق ندارم کاسه داغ تر از آش شوم. شاید هم اگر حرمتم را نداشتند پشت دستی هم به دهانم می زدند از پس این همه هیاهو که بر سر مال همسایه به راه انداخته ام.
انگار کسی یاد لحظه لحظه های عمر این معلمین نیست که لحظه ای حق دهد که این یارو دارد ذره ای از عمر خود و عده ای کور و کچل دیگر که پاره ای اوقات آن هم آنگاه که به تخصصشان نیاز باشد و نه بیش!  از آنها یادی به میان می آورند دم می زند!

گور پدر عمر و علاقه،  آرمان گراییم را به مسلخ این مصلحت جویی آنان نخواهم برد.
تنها یک گام دیگر برای برداشتم دارم. آن را نیز فردا به امید حق به بلندی بر خواهم داشت.
شاید پس از آن مفید را ترک کردم
شاید هم ماندم
حداقل می دانم که هر آنچه را می توانسته ام البته تا سر حد مصلحتی نیکو انجام داده ام... دیگر باقیش با خدا و نظرش و کرامتش

این همه مذخرف نوشتم و هنوز... خوابم نمی آید.
کاش این آن کار ناتمام بود و از پسش آرام می گرفت این تن اما می دانم که نیست...

بسیار خسته ام و هنوز خوابم نمی آید.


+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:16 توسط محمد براتی |

آن لحظه که اسمم را در مدرسه مفید ننوشتم، و آن لحظه که گفتم می خواهم بروم فیض،
حسی غریب بود بر آنکه اتفاقی عجیب باید می افتاد آنجا...

از همان اولیل که وارد مدرسه فیض شدم، شاید دریافتم که سرنشتم به طریقی زیبا اما پرنشیب گره خورد

تاثیر لحظه، لحظه معلمینم بر من مرا چنان عاشق ساخت که تا توان و توفیق یاریم کند سعی کنم معلم باقی بمانم

روز همه شما سرو قامتان عرصه تربیت،   مبارک

سه ره پیداست .نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر، حدیثی کش نمی خوانی بر آن دیگر ...
نخستین راه نوش و راحت و شادی ،به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادی...
دو دیگر، راه نیمش ننگ، نیمش نام. اگر سر برکنی غوغا وگر دم در کشی آرام ...
سه دیگر، راه بی برگشت بی فرجام...

و شاید به قول سهراب دچار شده ایم... آنچنان که دیگر توان رهایی از این عشق را نداشته باشیم

آمین.


+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:45 توسط محمد براتی |

به بهانه نوشتن سرآغاز

گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
 
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه،  بر تراز بی بقای خاک!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 0:36 توسط محمد براتی |

همه ما گاهی از مرگ، از هراس از مرگ و داستان هایی از این دست سخن می گوییم و می شنویم
اما چند بار شده است که آن را از نزدیک لمس کنیم؟
نه، اصلا منظورم این نیست که مردن کسی را از نزدیک ببینیم، نه
داستانی که برایتان تعریف می کنم یک داستان واقعی است...

مرگ
در اردو اگر فرصتی برای خوابیدن پیش می آمد باید آنرا قدر می دانستی، چرا که برنامه ها به شدت فشرده بود بچه ها از ساعت 6 صبح تا 12 شب جز تکه ی یک ساعته ای در میان روز به شدت درس می خواندند و خوب بسیار خسته می شدند، و تنها 5 ساعت و اندی وقت استراحت بود و از همه بدتر این وسط ماهایی که مسئولیتی هم بر دوش داشتیم ناخواسته هم دیرتر می خوابیدیم و هم زودتر پا می شدیم و این کاملا مارا تشنه خواب می کرد.
شاید شنیده باشید که زمانی که می خوابیم، روح موقتا از بدن جدا شده و به سیر خود می پردازد و در آخر اگر خدا اذن دهد باز به بدن باز می گردد تا روزازنو روزی از نو ...

با همه اون خستگی ها به خواب رفته بودم، بعد از مدت ها داشتم خواب می دیدم، خوابی بسیار واقعی اما ته دلم آگاه بودم که این، خواب است. مثل یک سریال تلویزیونی شخصیت ها می آمدند و می رفتند و داستان پیش می رفت. ناگهان!
ناگهان دورادورم شروع کرد به سیاه شدن مثل آنکه یکباره برق رفته باشد، تصاویر، صداها و همه و همه یکباره قطع شد.
احساس کردم از پس سر نیرویی عجیب می خواهد مرا بکشد و ببرد. صدای او از درونم آمد: "فرصت به پایان آمد!". نه، تمام فکرم متمرکز به توشه همراهم شده بود. اوه خالی ام، خالی خالی و ....   نیرو که مرا به عقب و کمی بالا می کشید....   فرصت تمام شد ... برویم.....
در میان همه افکارم تند وتند زیر لب صلوات می فرستادم و نگاهی به دستانم، فکری به حالم و .... ته دلم آمد که : نه! بگذار برگردم.  و ته دل ندا آمد باز که: فرصت تمام! شد. تمام... راهی نیست
دیگر مرگ باورم شده بود، یادم امد که خوابم، زوری زدم که بیدار شوم این کار را هزاران بار کرده بودم، هر وقت که اراده می کردم از داستان خواب بیدار می شدم اما... نشد!   باز سعی کردم اینبار بسیار جدی تر از دفعه قبل چون کاملا دیگر ترسیده بودم اما... گویا هیچ ارده ای در دست من نبود و زوری به هیچ جا وارد نمی آمد...

برگرد!
نه! فرصت تمام شد!
برگرد...

و باز سریعتر و سریعتر صلوات می فرستادم...

دیگر باورم شده بود که مردم! آخرین تیرهایم را زدم از ته قلب: اللهم صل علی محد و آل محمد
نه، بی تاثیر بود...
دیگر باورم شده بود و آخرین تیر ترکش، آخرین خواهش و آخرین صلوات...

احساس کردم رهایم کردند... چشمانم هنوز بسته بود، از خواب نپریده بودم
امتحان کردم، چشمانم را باز کنم و ... باز شد
نه! برگشته بودم،    نمرده بودم!


... فردا فکر می کردم که اگر باز نگشته بودم بچه ها چه حالی می شدند،  چه بهانه ای برای اتمام فرصتم می آوردند، شاید می گفتند که سکته کرده، شاید علت مرگم را خفگی در خواب و  شاید هم اگر آن شب در ویلای لاله خوابیده بودم و فردا بدن بیجانم را می یافتند، علت را نشت گاز بخاری  عرض یابی می کردند...

اما حقیقت هیچ کدام از اینها نبود، من شمار نفس هایم به انتها آمده بود و فرصتم تمام، همین!


در آن لحظه هیچ کاری از دستم ساخته نبود، یادتان باشد، هیچ...



+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 0:26 توسط محمد براتی |

ساعت ها و دقایق واپسین این سال نیز دارد می گذرد و

من این روزها به غایت درگیر راهبردن این کار و جمع کردن اساس برای آن اردو و ... سر در گم.

دیشب جای آنها که نبودند بسیار خالی، جلسه هفتگی رفقای دوره پانزدهی بود و دوستی که گردن قالب ماها حق معلمی و استادی دارد و تازه از سفر کربلا بازگشته بود روح همه مان را کند و به قبار دیار مهر، نجف و کاظمین و کربلا جلا داد...

چه پاک و بی آلایش ما را با خود برد...
حافظش دیگر حافظ شده است، خوشا به حال همراهان امسال سفر مشهد مدرسه مفید...

پس از آن نیز بعد چندی به دیدار استاد رفتم و وه! از پاکی و سر سخن او
آخر شب احساس می کردم زنگار سنگین چندی گناه از دلم پاک شده است و آماده شروعی دوباره ام.

در مدرسه دنبال روزنه ای میگردم که مرا قدری به کاری که می کنم دلگرم کند، روزنه ای که ذره ای از آن دورباره خود را باور کنم... اما گویا نیست.

در هر حال دلسرد اما خالی از تمام استرس هایی که دیگران در برگزاری این سفر پانزده روزه بچه های پیش دانشگاهی دارند آخرین روزها را می دوم، امید می بندم و باخود می جنگم...

آخرین کلامم نیز مثل گاهی در گذشته تکه ای آهنگ است که تکراری است اما باز گوشش کنید.

اگر تا سال جدید ندیدمتان،    بدرود!            تصنیف دشتی تنها مرا رها کن

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 0:24 توسط محمد براتی |

باید ساکت نماند و کم کم نوشت

این پست آهنگی نیز دارن که فردا اگر شد نصبش می کنم برایتان. آن را نیز گوش کنید.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 0:44 توسط محمد براتی |

یک
هرچي بشكنه بي قدرو قيمت مي شه، الا يه چيز كه وقتي بشكنه ارزش پيدا مي كنه؛ دل... در كوي ما شكسته‌دلي مي خرند و بس، بازار خودفروشي از آن سوي ديگر است.

دو
آدم، کار دل، نمی دونم اسمشو چی می شه گذاشت و به کدوم خصیصه ادمی میشه ربطش داد اما به شدت عجیبه
همین دیشب بود که داشتم یک تلگراف سر شار از نقطه هایی که هیچ خواننده ای جر خود خدا از معنیشون سر در نمی اورد به مناسبت سومین مطلبی که روی کاغذ می مود اما رو برد وبلاگ نه توی وبلاگم آپ کنم...  اما امشب سرشارماز حرف هایی که می خوام بره بالای این برد اما قلمم توان پوشوندنشون رو نداره...

سه
صدای پای آب
صدای پای آب سهراب سپهری با صدای خسرو شکیبایی
( زمان: کمی بعد از ظهر پیش از زیارت   مکان: داخل ماشین در جاده قم تهران)

تصویر خسرو شکیبایی
نوای همخوانی...
فیلمی سراسر سرور، سراسر نماد، سراسر شوق و جوشش عشق
که چه زیبا به تصویر در آمده بود...
(زمان و مکان: نیمه شب سانس فوق العاده/ سالن سینما ژارک ملت )

چهار:
"دل شکسته" قصه عشق است قصه ی زمین، که چقدر نزدیک است به آسمان. "دل شکسته" روایت انسان معاصر است و دل،یک عاشقانه ی آرام...

پنج:
تا بال به بال عشق بستی    تا هست جهان همیشه هستی


دل شکسته / قلم، روایت و هدایت علی روءین تن

پی نوشت:
جمله تیتر +  و من این جایم
زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است
راستی: دیالوگم را نیز با او یافتم.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 1:58 توسط محمد براتی |